دوشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۹۲

سه‌شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۹۱

عاشق مترسك!

من به اميد آنكه خدا چيزي به من بدهد هيچ وقت دعا نمي كنم. براي اينكه خدا قبلاً مختصر چيزي داده و حالا چرا بايد از سر شروع كند؟! دعاي روزانه ام را ميخوانم براي اينكه مادرم به من تعليم داده بود و من مادرم را مي پرستيدم؛ همچنين دعا مي خوانم براي اينكه مي ترسم اگر نخوانم خدا بر من خشمگين شود و عقل حكم مي كند كه آدم هميشه از خشم خدا بپرهيزد.

البته جاهايي كه منو نخوان نمي مونم، بعضي وقتام جاهايي كه منو ميخوان نمي مونم!

برادران و خواهرانم را آدمهاي (طبيعي) مي دانند. مي دانيد كه معني آدم طبيعي چيست؟
آدم طبيعي يعني يك حيوان جوان و سالم كه نه نسبت به اطراف خود كنجكاوي دارد و نه ميل به دانستن؛ همينقدر جاه طببي دارد كه كارش را خوب انجام بدهد و پول كافي بدست بياورد و بعد با آن پول شكمش را پر كند و هيكلش را بپوشاند.

گوشه هايي از كتاب (عاشق مترسك) اثر: فيليس هستينگز

یکشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۹۰

١١ سپتامبر من و مهزاد!

راستي امروز اولين روز از دومين سال زندگي مشترك بود. براي سال اول زندگي خوبي داشتيم. لحظات خوش و البته بگو مگو هاي زيادي داشتيم. قسمت زيادي از اين جر و بحث ها براي اين بود كه همديگر رو بيشتر بشناسيم و اون جنبه هايي از عادات و رفتار و شخصيت همديگر رو كه تو دوران قبل از ازدواج و ....! نميشه شناخت، بشناسيم.  البته شايد بعضي از كساييكه ما رو از نزديك ميشناسن، از اين نوشته ها تعجب كنن و بپرسن واقعاً اين دو تا با هم دعوا هم كردن؟! اما اين هم براي هردوتامون تجربه قشنگي بود...! ما از ابتدا توافق كرديم كه زندگي مشترك دو نفر در كنار هم تا زماني ميتونه با موفقيت ادامه پيدا كنه كه طرفين تفاوتهاي همديگر رو بشناسن، بپذيرن و به اون احترام بذارن...! و حالا بعد از يكسال _ اگه بعضي از دوستان نَگَن كه تازه يه سال گذشته و نش...ده شب درازه و از اين جور حرفا_ مي تونم به خودمون و زندگي مشتركمون افتخار كنم و آرزو كنم كه سال آينده هم بتونم از تجربه هاي مشترك جديدتري كه باهم و در كنار هم به دست خواهيم آوُرد بنويسم...!  همسر عزيزم؛ دوستت دارم و از اينكه يكسال در كنارم بودي و با صبوري تمام خلقيات متفاوت من رو تحمل كردي ازت ممنونم. 

جمعه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۹

شک...!

هیزم شکن صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده است. شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد و برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت و متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد؛ مثل یک دزد راه می رود و مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند. آن قدر از شک خویش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود.

مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت؛ اما این بار دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند و رفتار می کند...!

جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۸

ماندن یا رفتن؟
مسئله این نیست؛
وسوسه این است...
مدتی هست که هرکجا و با هرکدام از دوستان که می نشینم، صحبت از رفتن می شود؛ چه به قصد ادامه تحصیل و چه به قصد اقامت...؛
دوره دوماهه آموزشی برای خدمت اجباری و پس از آن برخوردهای نامناسب و هدر رفتن عمر به بطالت و بیگاری _ برای نظامیانی که قرار است عشق به جنگ و تنفر از صلح و محبت و دوستی و انسانیت را به تو بیاموزند تا اگر روزی در برابر همنوعی قرار گرفتی و سرباز صفحه شطرنج شدی، بدون آنکه بیاندیشی که چرا و برای چه فضیلتی؟ ، فقط بکشی و پیش بروی و قدرت و سلطه مبارک شاه خویش را وسعت بخشی_ مرا باز به صرافت این انداخت که باید رفت و بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش!
اما نوشته ایی که سالها پیش از دوست ندیده و نشناخته ایی خوانده بودم، باز هم مرا به صرافت این نکته آگاه ساخت که باید ماند و از نو ساخت...، که من و همنسلانم من از دردی سیراب شده ایم که جز در این ملک و بوم یافت نمی شود و از هوای خفقان آورِ دود و کشندهء سربی، نفس کشیده ایم که جز در اینجا، در هیچ کجای دیگر یافت نمی شود...، که من حتی اگر هم بخواهم که بروم، نمی توانم و به قول شفیعی کدکنی؛ همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم!
حالا هم برای دوستانی که می دانم روزی خواهند رفت و من باید با خاطراتشان تنها بمانم، آن نوشته و لینکش را اینجا می گذارم...؛ برای علیرضا اشراقی و روح ا... صدیق که رفتن، برای رولی که در عطش رفتن به آلمان و خوندن فلسفه می سوزه ونمی دونم این فلسفه خوندن می تونه براش جای شبنشینی های گاه و بیگاه با من و مهدی و فائزه رو بگیره یا اونجا هم می تونه کسی رو پیدا کنه که باهم تا صبح بیدار بشینن و سیگار بکشن و درباره فلسفه وجود بحث کنن؟! برای خانم میم که بهمن ماه امتحان داره و از استرس اینکه زبانش رو اونجوری که دلش می خواد کامل نکرده هر روز هزار بار بیشتر حرص می خوره و هر بار که به یاد امتحانش میفته، میمیره و زنده میشه و دیگه براش اهمیت نداره که آوید کوچولو اگه فردا که بزرگ شد، عاشق بشه؛ آیا می تونه بره پیش باباش و بگه: بابا من عاشق شدم؟ و اگه دلش خواست که هنرپیشه بشه با چند نفر باید بجنگه تا به هدفش برسه و آیا تو جماعتی که دور وبرش هستن، کسی هم پیدا میشه که از آوید دفاع کنه؟ و اگه خواست ازدواج کنه چقدر می تونه به این امیدوار باشه که با پسر مورد علاق ش ازدواج کنه نه با پسری که عرف و اجتماعش براش پسند می کنه؟ و از اون بالاتر اگه خواست مجرد بمونه و ازدواج نکنه چطور...؟! آیا خانواده و جامعه ش بهش این اجازه رو خواهند داد؟ برای نیما که میخواد بره و نمی دونم میتونه تربیت دینی و تابوهای مذهبی شو با زندگی سکولار غربی جمع کنه یا اصلاً چند سال دیگه که سوفیا کوچولوش بزرگ شد، آیا می تونه رها از تبعیض های تاریخی مردان بر علیه زنان زندگی کنه و اگه برای تعطیلات آخر هفته با دوست پسرش بره توی پارک جنگلی چادر بزنه و کنار دریاچه ماهیگیری کنه، وبعد باباش براش از جایی بگه که توش یه پسر یا دختر اگه تو یه خانواده مذهبی بزرگ بشن همیشه برای یک ارتباط ساده کلامی با جنس مخالف لکنت زبون می گیرن و خیس عرق میشن و اگه هم تو خانواده مذهبی رشد نکرده باشن همه عمر تو حسرت یه تعطیلات آخر هفته این چنینی که بدون ترس از مامورین زحمتکش! نیروی انتظامی سپری بشه، خواهند بود، می تونه درک کنه یا نه؟! و اصلاً خود نیما آیا تبدیل به یه آدمی مثل پدر خانواده توی فیلم ((خانه جهنم)) سوسن تسلیمی نخواهد شد؟! و برای سعید که مدرک پزشکی شو گرفت و وقتی تو امتحان استخدامی آموزش و پرورش!!! قبول نشد، رفت استرالیا و نمی دونم هنوز به ادبیات علاقه داره و هنوز هم شاملو رو بیشتر از سهراب دوست داره یا نه؟
یه دوستی دارم -- یا داشتم -- که همه زندگیمو مدیونشم. یه روز، قبل از امتحان ِ شیمی ِ سال سوم دبیرستان، داشتم جلوی کتاب مزخرف ِ شیمی به خودم می‌پیچیدم که آگراندیسمان ِ {آنتونیونی} رو داد بهم و گفت: «اینو ببین.» دیدم. تموم شدم. خراب شدم. می‌فهمی؟ دیگه هیچ‌وقت شیمی نخوندم و جاش سیگار *بهمن* کشیدم. فیلمه رو دیدی که؟ اون بازی تنیس ِ آخرش رو یادته؟ که توپ نداره؟
دوستم ۱۴ سال پیش رفت کالیفرنیا و به‌تأكید گفت: «دیگه برنمی‌گردم» و برنگشت... ( ادامه مطلب )

شنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۶

خوبی تنهاست...؛

یاران کمی دارد...؛

و بر این، تا ابد، هر سال، وقت معین، باید گریست...؛

از میان همه‌ی تقابل‌های خیر و شر، این یکی انتخاب شده که نمادین باشد...

این غم را گفته‌اند که جاودانه باشد، تا آدمیزاد یادش بماند که خوبی تنهاست...!

جمعه، آذر ۲۴، ۱۳۸۵

شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشته ای؛

اما حالا که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص...

(( ارنست همینگوی ))