یکشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۲

30/8/1382


گفتم اش نقاش را نقشی بکش از زندگی؛
با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...!

پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲

28/1/1382

ماجرایی که تمام شد و ماجرایی که در راه است...؛

سر قصه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه چشم یار
فریب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زاید، شب آبستن است...!

چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲

13/1/1382

عجب تعطیلاتی بود.... ما که هیچ نفهمیدیم  که چگونه گذشت.... سیزده مان را هم بدر کردیم.... باقی اش چه بشود نمی دانم....
گفته بودم: سالی که نکوست از بهارش پیداست!

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۱

23/12/1381



یه دو روز تعطیلی، فرصت خوبی بود برای رسیدگی به بعضی کارهای عقب افتاده...، دیشب که داشتم کاغذهای ریز و درشتی رو که یادداشت های ضرب الاجلی و یا شماره تلفن هایی رو که موقتا نوشته بودم تا بعداً سر فرصت، پاکنویس کنم، مرتب می کردم، چشمم به نوشته هایی افتاد که همین چند وقت پیش، تو تاریکی سالن تئاتر، ته تقویم جیبی نوشته بودم. تئاتر فوق العاده زیبای لیلی و مجنون، به کارگردانی خانم پری صابری، که بعد از مدتها، حظی وافر رو نصیبمون کرد.
اون روز تو اون تاریکی، هر وقت که از یه جمله یا شعر که بازیگری بعنوان دیالوگ، ادا می کرد، خوشم می آمد، ته تقویم جیبی کوچکی که همراهم بود می نوشتم، تا بعد که برگشتم خونه، توی دفتر خاطراتم بنویسم. ولی تا امروز، هر بار این کار رو به تاخیر می انداختم و دیشب که دوباره اون یادداشت ها رو مرور می کردم، این جمله هنوز همون طراوت و تازگی لحظه اول رو داشت: 
حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق، همانند فرمان پادشاه معزول است.

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱

15/12/1381



من نمی دانم،
و همين درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان،
اين دانا،
اين پيغمبر،
در تکاپوهايش، چيزی از آن معجزه، آن سوتر، ره نبرده است به اعجاز محبت!؟
چه دليلی دارد؟
چه دليلی دارد، که هنوز، مهربانی را نشناخته است؛
و نمی داند در يک لبخند، چه شگفتی هايی پنهان است؛
من بر آنم که در اين دنيا، خوب بودن، به خدا، سهل ترين کار است؛
و نمی دانم که چرا انسان، تا اين حد، با خوبی بيگانه است؛
و همين درد مرا سخت می آزارد...

فريدون مشيری

پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱

8/12/1381



اگر بدانی کيستی؟ چه می خواهی؟ و چرا می خواهی؟ و اگر ايمان بياوری به خويشتن و توان آن را بيابی که آرزوهای خود را فرا چنگ آری، و نگرشی مومنانه به زندگی را...،
پس آنگاه می توانی که زندگی را از آن خويش کنی...؛
تنها اگر بخواهی... 

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۱

2/12/1381



احساس می‌کنم بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را و اعماق آسمان ساکت را و خود را می‌نگرم، و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ، این سئوال همواره در پیش نظرم پدیدار است و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر، که تو اینجا چه می‌کنی؟
امروز به خودم می گفتم: احساس می‌کنم که نشسته ام و زمان را می‌نگرم که می‌گذرد، همین و همین...!

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱

30/11/1381



يک بار به مترسکي گفتم: لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای.
گفت: لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمی شوم.
دمی انديشيدم و گفتم: درست است من هم مزه اين لذت را چشيده ام.
گفت: فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد اين لذت را می شناسند.
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم منظورش ستايش من بود يا تحقیر من...
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.
هنگامی که دوباره از کنار او گذشتم ديدم ۲ کلاغ دارند زير کلاهش لانه می سازند...
 

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۱

21/11/1381



یکسال گذشت...؛
به همین سادگی...، یکسال است که ما نوه ها، دیگر وقتی به شمال می رویم، از آن چهره خونسرد که سراسر وجودش عشق به فرزندانش بود، ولی هیچگاه نمی توانستی این را از ظاهرش دریابی، نشانی نمی بینیم. اکنون دیگر تنها نشانه اش، تکه سنگ سیاهی ست که دیوار نفوذ ناپذیر میان ما و اوست.
پدر بزرگ را می گویم؛
بیست ونهم بهمن ماه سال پیش، هنوز چند روزی بیشتر از آخرین سفرم به خانه و شهر پدری، که به خاطر بیماری و بستری شدن پدر بزرگ بود، نمی گذشت، که مادرم زنگ زد و خبر را گفت...: (( پدر بزرگ، پس از تحمل چند سال رنج بیماری قلبی و بیش از دو هفته کما، دیار فانی را بدرود گفت و به سرای باقی شتافت.))
هنوز روز خاکسپاری اش را به خاطر دارم...، گریه و گریه و گریه...، و من آن روز چقدر احساس تنهایی کردم. و چقدر احساس دوری از پدرم. آن روز دیدم که پدر، چگونه به ناگاه، ده سال پیرتر شد و من چقدر دلم برایش سوخت و یک لحظه این فکر که اگر روزی پدر...؛
وای بر من اگر اکنون قدرش را ندانم و برکت وجودش را سپاس نگویم...، وای بر من...؛

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۱

13/10/1381



مردی از دیوانه ای پرسید: آیا تا به حال نگران چیزی بوده ای؟
دیوانه جواب داد: برای نگرانی اول باید فکر کرد، دوم چیزی برای فکر کردن داشت، سوم دلیلی برای نگرانی به آنچه فکر میکنی، و من اگر فقط یکی از این سه را داشتم، دیگر دیوانه نبودم. . .