پنجشنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۱

8/12/1381



اگر بدانی کيستی؟ چه می خواهی؟ و چرا می خواهی؟ و اگر ايمان بياوری به خويشتن و توان آن را بيابی که آرزوهای خود را فرا چنگ آری، و نگرشی مومنانه به زندگی را...،
پس آنگاه می توانی که زندگی را از آن خويش کنی...؛
تنها اگر بخواهی... 

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۱

2/12/1381



احساس می‌کنم بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم تنها مانده ام و گرداگرد زمین خلوت را و اعماق آسمان ساکت را و خود را می‌نگرم، و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ، این سئوال همواره در پیش نظرم پدیدار است و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر، که تو اینجا چه می‌کنی؟
امروز به خودم می گفتم: احساس می‌کنم که نشسته ام و زمان را می‌نگرم که می‌گذرد، همین و همین...!

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱

30/11/1381



يک بار به مترسکي گفتم: لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای.
گفت: لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمی شوم.
دمی انديشيدم و گفتم: درست است من هم مزه اين لذت را چشيده ام.
گفت: فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد اين لذت را می شناسند.
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم منظورش ستايش من بود يا تحقیر من...
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.
هنگامی که دوباره از کنار او گذشتم ديدم ۲ کلاغ دارند زير کلاهش لانه می سازند...
 

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۱

21/11/1381



یکسال گذشت...؛
به همین سادگی...، یکسال است که ما نوه ها، دیگر وقتی به شمال می رویم، از آن چهره خونسرد که سراسر وجودش عشق به فرزندانش بود، ولی هیچگاه نمی توانستی این را از ظاهرش دریابی، نشانی نمی بینیم. اکنون دیگر تنها نشانه اش، تکه سنگ سیاهی ست که دیوار نفوذ ناپذیر میان ما و اوست.
پدر بزرگ را می گویم؛
بیست ونهم بهمن ماه سال پیش، هنوز چند روزی بیشتر از آخرین سفرم به خانه و شهر پدری، که به خاطر بیماری و بستری شدن پدر بزرگ بود، نمی گذشت، که مادرم زنگ زد و خبر را گفت...: (( پدر بزرگ، پس از تحمل چند سال رنج بیماری قلبی و بیش از دو هفته کما، دیار فانی را بدرود گفت و به سرای باقی شتافت.))
هنوز روز خاکسپاری اش را به خاطر دارم...، گریه و گریه و گریه...، و من آن روز چقدر احساس تنهایی کردم. و چقدر احساس دوری از پدرم. آن روز دیدم که پدر، چگونه به ناگاه، ده سال پیرتر شد و من چقدر دلم برایش سوخت و یک لحظه این فکر که اگر روزی پدر...؛
وای بر من اگر اکنون قدرش را ندانم و برکت وجودش را سپاس نگویم...، وای بر من...؛