دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۱

21/11/1381



یکسال گذشت...؛
به همین سادگی...، یکسال است که ما نوه ها، دیگر وقتی به شمال می رویم، از آن چهره خونسرد که سراسر وجودش عشق به فرزندانش بود، ولی هیچگاه نمی توانستی این را از ظاهرش دریابی، نشانی نمی بینیم. اکنون دیگر تنها نشانه اش، تکه سنگ سیاهی ست که دیوار نفوذ ناپذیر میان ما و اوست.
پدر بزرگ را می گویم؛
بیست ونهم بهمن ماه سال پیش، هنوز چند روزی بیشتر از آخرین سفرم به خانه و شهر پدری، که به خاطر بیماری و بستری شدن پدر بزرگ بود، نمی گذشت، که مادرم زنگ زد و خبر را گفت...: (( پدر بزرگ، پس از تحمل چند سال رنج بیماری قلبی و بیش از دو هفته کما، دیار فانی را بدرود گفت و به سرای باقی شتافت.))
هنوز روز خاکسپاری اش را به خاطر دارم...، گریه و گریه و گریه...، و من آن روز چقدر احساس تنهایی کردم. و چقدر احساس دوری از پدرم. آن روز دیدم که پدر، چگونه به ناگاه، ده سال پیرتر شد و من چقدر دلم برایش سوخت و یک لحظه این فکر که اگر روزی پدر...؛
وای بر من اگر اکنون قدرش را ندانم و برکت وجودش را سپاس نگویم...، وای بر من...؛

هیچ نظری موجود نیست: