چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۱

30/11/1381



يک بار به مترسکي گفتم: لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای.
گفت: لذت ترساندن عميق و پايدار است، من از آن خسته نمی شوم.
دمی انديشيدم و گفتم: درست است من هم مزه اين لذت را چشيده ام.
گفت: فقط کسانی که تنشان از کاه پر شده باشد اين لذت را می شناسند.
آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم منظورش ستايش من بود يا تحقیر من...
يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد.
هنگامی که دوباره از کنار او گذشتم ديدم ۲ کلاغ دارند زير کلاهش لانه می سازند...
 

هیچ نظری موجود نیست: