23/12/1381
یه دو روز تعطیلی، فرصت خوبی بود برای رسیدگی به بعضی کارهای عقب افتاده...، دیشب که داشتم کاغذهای ریز و درشتی رو که یادداشت های ضرب الاجلی و یا شماره تلفن هایی رو که موقتا نوشته بودم تا بعداً سر فرصت، پاکنویس کنم، مرتب می کردم، چشمم به نوشته هایی افتاد که همین چند وقت پیش، تو تاریکی سالن تئاتر، ته تقویم جیبی نوشته بودم. تئاتر فوق العاده زیبای لیلی و مجنون، به کارگردانی خانم پری صابری، که بعد از مدتها، حظی وافر رو نصیبمون کرد.
اون روز تو اون تاریکی، هر وقت که از یه جمله یا شعر که بازیگری بعنوان دیالوگ، ادا می کرد، خوشم می آمد، ته تقویم جیبی کوچکی که همراهم بود می نوشتم، تا بعد که برگشتم خونه، توی دفتر خاطراتم بنویسم. ولی تا امروز، هر بار این کار رو به تاخیر می انداختم و دیشب که دوباره اون یادداشت ها رو مرور می کردم، این جمله هنوز همون طراوت و تازگی لحظه اول رو داشت: