جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۱

23/12/1381



یه دو روز تعطیلی، فرصت خوبی بود برای رسیدگی به بعضی کارهای عقب افتاده...، دیشب که داشتم کاغذهای ریز و درشتی رو که یادداشت های ضرب الاجلی و یا شماره تلفن هایی رو که موقتا نوشته بودم تا بعداً سر فرصت، پاکنویس کنم، مرتب می کردم، چشمم به نوشته هایی افتاد که همین چند وقت پیش، تو تاریکی سالن تئاتر، ته تقویم جیبی نوشته بودم. تئاتر فوق العاده زیبای لیلی و مجنون، به کارگردانی خانم پری صابری، که بعد از مدتها، حظی وافر رو نصیبمون کرد.
اون روز تو اون تاریکی، هر وقت که از یه جمله یا شعر که بازیگری بعنوان دیالوگ، ادا می کرد، خوشم می آمد، ته تقویم جیبی کوچکی که همراهم بود می نوشتم، تا بعد که برگشتم خونه، توی دفتر خاطراتم بنویسم. ولی تا امروز، هر بار این کار رو به تاخیر می انداختم و دیشب که دوباره اون یادداشت ها رو مرور می کردم، این جمله هنوز همون طراوت و تازگی لحظه اول رو داشت: 
حدیث عقل در ایام پادشاهی عشق، همانند فرمان پادشاه معزول است.

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱

15/12/1381



من نمی دانم،
و همين درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان،
اين دانا،
اين پيغمبر،
در تکاپوهايش، چيزی از آن معجزه، آن سوتر، ره نبرده است به اعجاز محبت!؟
چه دليلی دارد؟
چه دليلی دارد، که هنوز، مهربانی را نشناخته است؛
و نمی داند در يک لبخند، چه شگفتی هايی پنهان است؛
من بر آنم که در اين دنيا، خوب بودن، به خدا، سهل ترين کار است؛
و نمی دانم که چرا انسان، تا اين حد، با خوبی بيگانه است؛
و همين درد مرا سخت می آزارد...

فريدون مشيری