پنجشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۲

28/1/1382

ماجرایی که تمام شد و ماجرایی که در راه است...؛

سر قصه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنه چشم یار
فریب جهان قصه روشن است
ببین تا چه زاید، شب آبستن است...!

چهارشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۲

13/1/1382

عجب تعطیلاتی بود.... ما که هیچ نفهمیدیم  که چگونه گذشت.... سیزده مان را هم بدر کردیم.... باقی اش چه بشود نمی دانم....
گفته بودم: سالی که نکوست از بهارش پیداست!