پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴

باید استاد و فرود آمد بر آستان دری که کوبه ندارد؛

چرا که اگر به گاه آمده باشی

دربان به انتظار توست و اگر بی گاه،

به در کوفتنت، پاسخی نخواهد خاست...

(( الف. بامداد ))

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

11/08/1384


این مطلب رو دیروز صبح نوشتم و بعد از این همه وقت که وبلاگ می نویسم، هنوز عادت نکردم که همزمان بنویسم و تایپ کنم و پست کنم...؛ به همین دلیل هم خیلی از متن هایی که می نویسم با تاخیر در وبلاگم قرار می گیرند...! 
بیرون باران می بارداولین باران پاییزی در این شهر دودگرفته، که اندکی از حجم این دود و کثافتی که سراسر آسمان این شهر را پوشانده، کم می کند. و من در اتاق کارم، توی شرکت نشسته ام و با خود فکر می کنم که آیا زمانی هم خواهد رسید تا بارانی بر این شهر نه، که بر این کشور فرورفته در رخوت و خواب آلودگی و لجن فرو بریزد که اندکی طراوت و شادابی به این دشت غم آلود ارزانی دارد؟!
دیشب، آخر وقت که
 در شرکت تنها بودم و منتظر یکی از دوستان که بیاید و باهم برویم، تلویزیون را روشن کردم که هم مرور زمان را اندکی ساده تر کنم و هم انتظار را کوتاهتر...، که بعد از مدتها برنامه ای از این صدا و سیمای در حال احتضار دیدم که هم مرا دوباره به این دانشگاه ملی! امیدوار کرد و هم هنوز ذهنم با آنچه دیدم مشغول است.
برنامه مستندی با عنوان مهاجران که بر مبنای آنچه در طول برنامه زیرنویس شده بود، از این پس، روزهای دوشنبه، ساعت 20 از شبکه یک پخش می شود. برنامه ای درباره مهاجران ایرانی که به کشورهای دیگز جلای وطن کرده اند، ولی اینبار بر خلاف همیشه، نه از نمونه های پشیمان و شسکت خورده و درمانده، که از مهاجرین موفق که در آنجا به شهرتی رسیده اند و نام و نشانی از خود و کشورشان بر جای گذاشته اند. و این قسمت درباره مهندس معماری بود به نام مهندس تهرانی که نزدیک پنجاه سال دارد و از شش سالگی بدنبال مهاجرت پدر و مادرش به آلمان، همراه آنان راهی این کشور شده و در آنجا زندگی می کند. فارسی را دست و پا شکسته حرف می زند و تنها می تواند نام خود را به فارسی بنویسد. موسس شرکت بزرگی است با بیش از 120 کارمند _فقط در آلمان_ که بنای ساختمان مرکزی اش بالغ بر 4000 متر مربع مساحت دارد. و در اکثر شهرهای مهم جهان به اجرای پروژه های مهم ساختمانی و معماری مشغول است. با این همه بزرگترین آرزوی این مهندس ایرانی که حالا دیگر می توان گفت از ایرانی بودن، تنها نام خانوادگی تهرانی را بر دوش می کشد، این است که روزی در کشورش، ایران! زیباترین طرح معماری اش را اجرا کند...؛
باور کنید ناخودآگاه گریه ام گرفت، وقتی که این برنامه را می دیدم. نمی دانم بر چه چیز گریه می کردم؛ برای بیچاره گی این مردم...، برای درمانده گی خودم و هم نسلانم، برای عقب ماندگی کشورم، برای فساد صاحب منصبان و مسئولان این کشور، برای دزدی، دروغ، فقر، فحشا و هزار ننگ و کثافت و لجن دیگری که این خاک کهن و این تاریخ چهار هزار ساله را در ملوث کرده است، و یا برای...؛ ولی هر چه بود، تنهایی و خلوت و سکوت سنگین شرکت در آن ساعت شب، چنان اشکم را در آورد که صدای هق هق گریه ام فضای دفتر کارم را پر کرده بود...؛
پدر مهندس تهرانی توضیح می داد که چهل سال پیش، وقتی تازه وارد آلمان شده بود، از آنجا که خود را در تامین هزینه تحصیل برای فرزندش ناتوان می بیند، تصمیم به بازگرداندن پسرش، (اسم این آقای مهندس به یادم نمانده است) به تهران برای تحصیل داشته، ولی درست یک هفته قبل از این اقدام، اخطاریه ای دولتی دریافت می دارد، مبنی بر اینکه فرزند ایشان به سن شش سالگی رسیده اند و باید جهت تحصیل راهی مدرسه شوند و در غیر اینصورت، آقای تهرانی باید در دادگاه توضیح دهد!
آقای تهرانی، سر از پا نشناخته و خوشحال، فرزندش را به مدرسه می سپارد و خود اذعان دارد که معلمین و مسئولان مدرسه، چه تلاشی برای کمک به این فرزند کوچک، که زبان نمی دانست و از این رو، در درس ها به کندی پیشرفت می کرد، داشتند. به هر تقدیر، دوره ابتدایی به پایان می رسد و اکنون که پدر وضع مالی بهتری دارد، فرزند را برای ادامه تحصیل به دبیرستانی خصوصی می سپارد، تا این دوره نیز با اخز دیپلم به پایان برسد. مهندس تهرانی، پس از گرفتن دیپلم، نزد پدر که اکنون دیگر مغازه بزرگی دارد، به کار مشغول می شود. _ توجه کنید به سرعت رشد و امکان پیشرفتی که برای یک مهاجر و نه شهروند، در طی یک دوره ده،پانزده ساله، وجود دارد. _ ولی از آنجا که کار در مقازه را با روحیه خویش سازگار نمی یابد، اقدام به گرفتن پذیرش از دانشگاه می کند و در دو رشته گرافیک و معماری، پذیرفته می شود.
_ نمی دونستم کدوم یکی رو انتخاب کنم، یه سکه انداختم بالا؛ افتاد رو معماری. من هم رفتم معماری خوندم.پس از اتمام درس، در سال 1990، در یک مناقصه تاریخی شرکت می کند، که سر آغاز موفقیت های بعدی را تشکیل می دهد. مناقصه ای برای ساخت یک نمایشگاه، جهت فروش اتومبیل های گرانقیمت که برنده می شود. _ باز هم توجه کنید به امکان رقابت سالمی در یک کشور، اجازه رشد را به بهترین می دهد و شایستگی را فدای وابستگی، و ضوابط را فدای روابط نمی کند. _ و در این ساختمان برای اولین بار از شیشه به جای دیوار استفاده می کند تا در فضای ابری . کم نور شهر کلن ( محل اجرای طرح ) بتواند محیط روشن و با جلوه ای رویایی که متناسب با کاربری ساختمان ( فروش اتومبیل های گرانقیمت ) است را ایجاد کند. و این آغاز موفقیت است. پس از این طرح و ساخت ایستگاه قطار شهر کلن را بر عهده می گیرد که به گفته سازندگان برنامه ( که البته ممکن است با کمی اغراق همراه باشد ) زیباترین ایستگاه قطار آلمان است. و پس از این است که هجوم سفارشات، چنان زیاد می شود که آقای تهرانی برای رسیدگی به همه آنها، اقدام به تاسیس شرکتی بزرگ با مشارکت دو تن از همکلاسی های دوره دانشگاه می کند، که قبلاً وصفش رفت: شرکت 
BRT.
این آقای مهندس چهل و شش یا هفت ساله هنوز ازدواج نکرده است، فارسی نمی داند ( خواندن و نوشتن )، وضع مالی اش بسیار خوب است و در اروپا بسیار مشهور است.( بیش از پانصد مصاحبه مطبوعاتی و تلویزیونی در سال گذشته میلادی ). اما بزرگترین آرزویش را در ایران جستجو می کند. در میان هنرمندان رسم است که همواره به دنبال اثری رویایی هستند که رویایی ترین و زیباترین کار تمام زندگی شان باشد و خود را با ان جاودانه کنند؛ و این آقای مهندس تهرانی میخواهد این اثر را در ایران اجرا کند...! و میدانید به دوربین چه گفت:؟
_ (( من دلم می خواد یه روز تو ایران، تو کشور اسلامی، یه طرح اجرا کنم، ولی فعلاً اوضاع خوب نیست، جور نیست، وقتی آدم می خواد یه کاری بکنه، باید همه چیز جور باشه، خوب باشه، اگه خوب نباشه کار خراب میشه، فعلاً که خوب نیست، نمیدونم کی خوب میشه، ولی امیدوارم یه روز خوب بشه. ))
دیشب تا حدود ساعت سه و نیم بیدار بودم، یعنی خوابم نمی برد، هرچه در رختخواب غلطیدم و به خودم پیچیدم خوابم نبرد. دائم به این فکر می کردم که چند مهندس تهرانی، هر سال در همین کشور از دانشگاه فارغ التحصیل می شوند و بسته به شرایط اجتماعی و اقتصادی شان، یا به کاری دولتی با حقوقی متوسط و بدون اجازه پرورش استعدادهای نهفته مشغول می شوند، یا به خارج از کشور مهاجرت می کنند و می شوند پله ترقی دیگران، یا به دنبال کار آنقدر سگ دو می زنند تا از نفس بیافتند و به عملگی و مسافرکشی رو بیاورند...؟!
فکر می کردم چقدر امکان رشد و پیشرفت برای یک مهندس جوان ایرانی در مناقصه های دولتی یا خصوصی، بدون تکیه بر روابط پنهانی و پشت پرده وجود دارد...؟!
چقدر آموزش و پرورش ما بدنبال کشف استعدادها و آموزش _ به معنی واقعی کلمه _ رایگان _ با ز به معنی وافعی کلمه _ کودکان این مرز و بوم است...؟!
چقدر...، چقدر...، چقدر...، و این چقدرها تمامی ندارد و کم کم خواب مرا هم، چون دیگرا خوابزدگان این کشور خوابزده می رباید....بیرون هنوز باران می بارد. ماشین ها با بوق های ممتد، در ترافیک نامنظم و هولناک حاصل از این هوای بارانی، به دنبال یافتن راه فراری هستند، حتی به قیمت زیر پا گذاستن قانون و ضایع کردن حق هموطنی دیگر. و من از پنجره شاهد این مناظرم و به جمله مهندس تهرانی فکر می کنم که می گفت:
_ (( من همیشه به همه می گفتم یه روز همه چیز خوب میشه، می دونستم یه روز همه چیز خوب میشه. نمی دونستم کی، کجا و چه جوری؟! ولی می دونستم که خوب میشه...))